خبر از آن دنیا

ملا از کنار سنگ قبری می گذشت که پایش گیر کرده و برزمین افتاد و سر و کله اش خاکی شد . در همین حال فکر کرد که خود را به مردن بزند .  شاید از وقایع آن دنیا مطلع شود . در همین فکر بود که از دور صدای پای قاطر ها را شنید خیال کرد که صدای انکر و منکر است ؛از  ترس فرار کرده و داخل گودالی خود را پنهان نمود .

وقتی قاطر ها نزدیک شدند . ملا یک دفعه از توی گودال بلند شد و قاطرها از دیدن او رم کردند و تمام بارشان به زمین ریخته و از بین رفت . صاحبان بار ملا را از گودال بیرون کشیده و پرسیدند : ای مرد حسابی این چه کاری بود که کردی ؟ و چنین خسارت سنگینی به ما وارد کردی .

ملا گفت : ساکت باشید من زنده نیستم من مدتی است که ازاین دنیا رفته ام و امشب برای تماشای این جهان آمده ام

صاحبان بار که مطمئن شدند که او دیوانه ای بیش نیست با چوب و چماق به جانش افتاده و تا می خورد کتک جانانه ای نثارش کردند . ملا زخمی و درمانده به خانه آمد وقتی زنش چشمش به قیافه ی خون آلود ملا افتاد از او پرسید : کجا بودی ؟ و چرا به این روز افتاذی ؟

ملا گفت : رفته بودم ببینم آن دنیا چه خبر بود .

زنش گفت : خوب به من بگو آنجا چه خبر بود؟

ملا گفت : اگر قاطر های مردم رم ندهی هیج خبری نیست ... ه ه ه ه ه ه

/ 0 نظر / 12 بازدید